خب خب خب
این از قسمت بعد
شخص جدید تو داستان میاد ب نام السا ک من عاشقشم

اشک از چشمای جیمین میریخت و هعی اسم جسیکارو صدا میزد میزی ک بغل دستش بودو محکم حل داد ک روی اون میز ی کلدون شیشه ای بود افتادو شکست نامجونو شوگا ک بیرون از اتاق بودن صدای شکستن چیزیو از اتاق جیمین میشنون و خیلی سریع وارد اتاق میشن و میبینن ک جیمین ی تیکه از شیشه ی شکسته توی دستشه و داره اون تیکرو وارد نبضش میکنه نام جون سریع ب طرفش رفت و خواس شیشرو از دستش بگیره ک ی هووو ب شیشه ب دستش کشیده شدو دست نامجون پاره شد و خون میومد اما هیچ توجهی ب دستش نکردو شیرو ب زور از دست جیمین گرف و گف:جیمین چی کار میکنی؟
جیمین:میدونی وقتی عشقتو از دست میدی چ حسی داره؟
نامجون:چی؟؟؟
جیمین:من بدون جسیکا نمیتونم زندگی کنم
نامجون:جیمین الان حالت خوب نیس شوگا برو ب پرستار بگو بیاد
جیمین:ماون منو نمیخواد و من بدون اون این زندگیو نمیخوام
(همین جوری اشک میریخت نامجون جیمینو بغل کردوپرستار خیلی زود اومد تو اتاق سریع جیمینو بلند کردنو دستشو پانسمان کردن و ی ارام بخش ب سرمش تزریق کردن و جیمین ب خواب عمیقی فرو رفت دست نامجون هم پاسمان کردن لباس نامجونو جیمین خونی شده بودنامی ب شوگا گفت ک ب کوکی زنگ بزنه تا برای جیمینو خودش لباس بیاره شوگا هم ب کوکی زنگ زد و قرار شد کوکی لباسارو بیاره
**************فلش بک************
زییییینگ زییینگ
کوکی گوشیشو از جیبیش دراورد و جواب داد
کوکی:الو
شوگا:سلام کوکی برای نامجونو جیمین لباس بیار
کوکی:برای چی؟
شوگا:حالا بیار بعدا میفهمی
کوکی؟اتفاقی افتاده؟؟؟
شوگا:اهههههه اینقد سوال پیچ نکن فقط بیار
کوکی:باش باش میارم
شوگا:بای
تلفونو قطع کرد گذاشت تو جیبیش
داشت ب عشقش فک میکرد ک کجاستتو دلش گف:ینی میشه ما ب هم برسیم؟؟؟امکانش هس؟؟؟؟؟
سرشو رو ب اسمون برد و ب ابرها خیره شد ک یهو دوسه قطره اب رو صورتش ریخت
کوکی:اه این چی بود؟؟؟سرشو پایین اورد ک السارو دید ک با ی بطری اب جلوش واستاده
کوکی از تعجب فقط داشت ب السا نگاه میکرد
السا:چیه؟؟؟انتظار نداشتی منو ببینی؟
کوکی:تو از کجا فهمیدی من اینجام؟
السا:ما اینیم دیگه کنار کوکی نشست و ی قلپ اب خورد
کوکی همین جوری دداشت ب السا نگاه میکرد ک السا متوجه ی نگاه کوکی شد گف:چ برا؟
کوکی:…؟
السا:یااااااااا چیه؟داری فیلم سینمایی نگاه میکنی؟ب مام نشون بده ببینیم
کوکی:اههههههه دارم تورو نگاه میکنم از فیلم سینمایی ام بهتره
السا:ن بابا باش پ سینما نمیریم
کوکی:هاااااا اومدی منو ببری سینما؟
السا:نمیایی؟
کوکی:اخه جیمین بیمارستانه منم باید برم لباس ببرم براش
السا:چییی؟بیمارستان؟برای چی؟
کوکی:هو بیمارستان…شکست عشقی این بلارو سرش اورده
السا:دروغ…مگه کسو دوس داشت جیمین؟
کوکی:منم نمیدونم … تازه فهمیدیم
السا:هعیی از دست این عشق
کوکی:ولی من عاشق عشقمم
السا:چی؟؟؟عاشق عشقتی؟
کوکی از حرفش پشیمون شدودستشو جلوی دهنش گذاشت
السا:یاااا تو عاشق کسی هستی؟
کوکی:اره…یکی ک خیلی خوشگله مهربونه ب فکرمه همیشه پیشمه
السا ک از درون داشت اتیش میگرفت گف:ههههه خوشبحالش حالا اون شخص کیه هس؟
کوکی با افتخار گف:تو
السا ی لحظه موند و هیچی نگفت
کوکی:چیه؟؟؟خوب عاشقتم…خیلی وقته میخواستم اینو بهت بگم ولی نمیشد
السا:یااااااااا چرا زود تر نگفتی؟(بغضش گرفتو ادامه داد):کوکی
کوکی:هووووم؟
السا:منم دوست دارم
کوکی با خوشحالی ب السا نگاه کردو گفت:جدیییی؟راس میگی؟
السا:هوووووووم ی سالی میشه از وقتی ک تورو اونروز با اون دختره دیدمت داری میری سینما فهمیدم ک عاشقتم
کوکی رفت جلوی السا نشتو گفت:السا من عاشقتم قول میدی ک برای همیشه باهم باشیم؟
السا:اره قول میدم
و همدیگرو ب/و/س/ی/د/ن
چ طور بود؟؟؟
خوشتون اومد؟